اینا خاطره بندهس که از اون دنیا مینویسم:
ماجرای من و فرزاد و keys:خسته بودم حسابی، بعد چند روز گشت و گذار بادوستای دبیرستانی، حالا باید برمیگشتم سر درس و دانشگاه، هوای ِ گرم اُردیبهشت
ماهِ کویر یه خواب ِ حسابی میخواست،آسمان کویر در دل شب چه زیبا بود. به محض سوار شدن به اُتوبوس با وجودی که زیر پامkeyse ِ عزیزتر از جانم!!بود، خوابیدم، دو
سه ساعتی گذشته بود و راننده هم کلافه از نقص ِ فنی ماشین داشت مسیر طی میکرد، بعد از رفع نقص با خیال آسودهتری پلکهامو
بهم فشردم، خواب دیدم اونم چه خوابهایی، طلایی ِ طلایی...!
ادامه مطلب